خدايا شكر راضيم به رضايت
سلام شاد باشيد
امروز سه شنبه 22 اسفند ماه (روز چهار شنبه سوري) ساعت 8 صبح باز با صداي زنگ بلند شدم باز مثل هميشه ديرم شد (آخه ديشب به بهانه اينكه ويدا فردا ميره تا ساعت 3 بامداد بيدار بوديم و بچگي ميكرديم ) بچه هامنتظرن برم دفتر.نمي خوايد برين بابا بلند شين باز ديرم شد خدا آخر عاقبت منو به خير كنه با اين سر كار رفتنم واي به حالم فردا پس فردا كارمند شدم چيكار ميكنم . آرزو ويدا جان من رفتم بچه ها صبحانه نخورده نرين هاااااااااااااااااااااااااا. سال خوشي را براتون آرزو ميكنم.![]()
![]()
![]()
![]()
ساعت 9 صبح سرم حسابي تو دفتر مشغوله . يه كم كه سرم خلوت شد از طبقه 3 دانشگاه يه نيم نگاهي به محوطه دانشگاه انداختم .آرزو و ويدا را ديدم كه دارن با بچه ها خداحافظي مي كنن يه آه كوچيكي كشيدم پيش خودم گفتم چهار شنبه سوري پارسال كجا چهار شنبه سوري امسال كجا . پارسال اين موقع عازم خونه بودم اما امسال... اه اين آزمايشگاهها كل برنامه هامو ميزنن به هم حالا اگه اين آزمايشگاه فيزيولوژي نبود منم با آرزو ويدا مي رفتم خونه. كاش منم الان باهاشون ميرفتم . اين كارهاي دفترم كه هيچ ... خواستم به ويدا يه زنگي بزنم بهش بگم دارم از طبقه 3 دانشگاه بهشون نگاه ميكنم و براهمديگه دست تكان بديم پيش خودم گفتم ول كن باز همديگرو ميبينيم (آخه دوست ندارم با كسي خداحافظي منم) همين طور داشتم با خودم غر ميزدم كه يكي از دانشجويان وارد دفتر شد وكل تخيلا تمو زد بهم. ![]()
![]()
تا سرمو از پرونده ها بلند كردم ديدم ساعت از نه و نيمم گذ شته . بابا امروز من با اين دير كردنام ديگه گل كاشتم. با عجله دفترو بستم رفتم آزمايشگاه وقتي رسيدم آزمايشگاه گفتم خدايا جواب اين تا خيرمو چي بگم؟
وقتي وارد آزمايشگاه شدم ديدم هيچ كدام از بچه ها نيستن . وقتي از كارشناس آزمايشگاه علتو پرسيدم گفت: امروز آزمايشگاه تشكيل نمي شه همه بچه ها ديروز خبر داشتن اونايي هم كه نمي دونستن صبح ساعت 8 اومدن خبر دار شدن چطور شما نفهميدين؟ گفتم اه بخشكي شانس كاش صبح قبل اينكه برم دفتر يه سري ميزدم دفتر حالا من چيكار كنم من بخاطر اين آزمايشگاه امروز معطل شدم اينم كه ... حالا چيكار كنم دوستامم رفتن . با حالي آشفته از آزمايشگاه زدم بيرون و مسير دفترو در پيش گرفتم در تمام طول راه در حسرت اين بودم كه كاش با دوستام ميرفتم . (در تمام اين مدت كه من غر نرفتنمو مي زدم بي خبر از اينكه چه بلايي سر دوستام اومده ![]()
) مسيردفترو در پيش گرفتم. وقتي رسيدم يه چند تا از بچه ها منتظر بودن كه من دفترو باز كنم يه چند تا از بچه ها ميخواستن برا راه انداختن كارشون تا آخر وقت صبر كنم . اما من بهشون گفتم فقط تا ساعت 10 دفتر هستم بعد اون بليط گرفتم بايد برم . ناگهان صداي زنگ منو به طرف خودش متوجه كرد وقتي گوشي رو برداشتم منتظر يه خبر خوش بودم كه اين خستگي كارو ازم دور كنه چيزي كه ميشنيدم باورم نميشد ويداو آرزوي من تصادف كردن ؟؟؟؟!!!!!!!! ![]()
![]()
![]()
![]()
با عجله دفترو بستمو منتظر تاكسي بودم كه بياد با رسيدن اولين تاكسي سوار شدم به زور بغضمو نگه داشته بودم راننده تاكسي مشغول صحبت كردن با يكي از مسافرين بود داشت صحنه تصادفو توصيف مي كرد كه 3 تا دانشجو با شنيدن اين حرف ديكه نتونستم بغضمو نگه دارم بي اختيار بغضم تركيد. زقتي راننده اوضاع آشفتمو ديد گفت دخترم اونايي كه من ميگم پسر بودن با شنيدن اين حرف يه كم آروم شدم اما تا نمي ديدمشون راحت نمي شدم(.آخه راننده تريلي تنها با دوستاي من تصادف نكرده بود .) وقتي رسيدم دم اورژانس سيل عظيمي از جمعيت دم اورژانس جمع شده بودن همه اونايي كه عزيزاشون با تريلي تصادف كرده بودن اونجا جمع شده بودن بهم اجازه نمي دادن كه برم تو به نكهبان گفتم آقا من دانشجو هستم دوستام كسي رو ندارن كه همراهيشون كنه خواهش مي كنم بهم اجازه بدين كه برم تو . خلاصه با هزار مصيبت تونستم برم تو...
وقتي وارد اورژانس شدم تو اورژانس يه غوغايي بود كه نگوووووووووووو ![]()
اولين كسي كه ديدم آرزو بود آرزو آسيمه سر بطرفم دويد بغلش كردمو گريستم . گفتم: خدايا شكر ![]()
![]()
بهم گفت: فهيمه نبودي ببيني!. چه بلايي سرمون اومد (آخه آرزو تنها كسي بود كه از تاكسي سالم در اومده بود)ناگهان صداي ويدا منو متوجه خودش كرد.رفتم بالاي سرش خداي من اين همون ويدايي كه من صبح ازش جدا شدم...![]()
![]()
خونه دوتاشونم تو اوتاق عمل هستن حال تر كان خيلي خرابه. با شنيدن اين حرف ديگه فقط نشستم و خدارو صدا زدم . با انجام دادن كارهاي ويدا تونستم تو بخش بستريش كنم اما از تركانو مهسا هنوز خبر نداشتم!!
با اومدن مسولين دانشگاه يه كم آروم شدم ديگه تنهايي مسول كارها نبودم. ![]()
![]()
اين آرامش با رسيدن خانواده ويدا بيشترم شد. 3/4 ساعت بعد مهسا رو هم از اوتاق عمل آوردن بخش كنار ويدا . مهسا هم به زحمت قابل تشخيص بود كل چهرش عوض شده بود اما راضي بوديم به رضاي نا شناختني همين كه نفس ميكشيد برامون كافي بود. وقتي پدر مادر مهسا رسيدن همين كه ديدن نفس ميكشه خدارو هزار بار شكر كردن...![]()
![]()
![]()
![]()
.
بالاخره ساعت 9 شب سرم يه كم آروم شد و بهم اجازه دادن كه برم CCU و تر كانو ببينم. وقتي رفتم بالاي سرش چيزي كه ديدم برام از هر چيز ديگه اي غيرقابل باورتر بود تركان دوستو همكلاسيو هم خوابگاهيم درست مثل مرده متحرك بود برا نفس كشيدنش محتاج دستگاهاي اكسيژن بود تو كما بود پزشكان كلا ازش قطع اميد كرده بودن همون بلوز قرمزش كه بهش ميومد تنش بود صداش كردم اما مثل هميشه جواب بله نشنيدم. ![]()
![]()
اما منو, دوستامو, عزيزانش اونو از ناشناختني مي خواستيم اما ناشناختني بيشتر از ما تركانو مي خواست برا همين دوست داشت كه پيش خودش برگرده و تركانو ازمون گرفت.
ديگه بعد عيد تر كان سر كلاس نيست ديگه تو خوابگاه صداي شيتونيهاش نمي ياد. روحش شاد
عزيزان الان كه اين متنو تايپ مي كنم تازه آروم شدم و قادرم براتون بنويسم خواستم اين تجربه تلخ چهارشنبه سوري رو براتون بنويسم تا تجربيات اين روز براتون مفيد باشه.خدايا ![]()
عمري با عزت نصيب من كن خدايا مرگ من را زماني قرار بده كه براي اطرافيانم مفيد نباشم.![]()
![]()
مرگ پايان كبوتر نيست .
