تبليغاتX
موفقيت

موفقيت

موفقیت جاده ای است که هر کس خودش باید آن را هموار سازد

خدايا شكر راضيم به رضايت

       سلام شاد باشيد

امروز سه شنبه 22 اسفند ماه (روز چهار شنبه سوري) ساعت 8 صبح باز با صداي زنگ بلند شدم باز مثل هميشه ديرم شد (آخه ديشب به بهانه اينكه ويدا فردا ميره تا ساعت 3 بامداد بيدار بوديم و بچگي ميكرديم ) بچه هامنتظرن برم  دفتر.نمي خوايد برين بابا بلند شين باز ديرم شد خدا آخر عاقبت منو به خير كنه با اين سر كار رفتنم واي به حالم فردا پس فردا كارمند شدم چيكار ميكنم . آرزو ويدا جان من رفتم بچه ها صبحانه نخورده نرين هاااااااااااااااااااااااااا. سال خوشي را براتون آرزو ميكنم.

ساعت 9 صبح سرم حسابي تو دفتر مشغوله . يه كم كه سرم خلوت شد از طبقه 3 دانشگاه يه نيم نگاهي به محوطه دانشگاه انداختم .آرزو و ويدا را ديدم كه دارن با بچه ها خداحافظي مي كنن  يه آه  كوچيكي كشيدم پيش خودم گفتم چهار شنبه سوري پارسال كجا چهار شنبه سوري امسال كجا . پارسال اين موقع عازم خونه بودم اما امسال... اه اين آزمايشگاهها كل برنامه هامو ميزنن به هم حالا اگه اين آزمايشگاه فيزيولوژي نبود منم با آرزو ويدا مي رفتم خونه. كاش منم الان باهاشون ميرفتم . اين كارهاي دفترم كه هيچ ...  خواستم به ويدا يه زنگي بزنم بهش بگم دارم از طبقه 3 دانشگاه بهشون نگاه ميكنم و براهمديگه دست تكان بديم پيش خودم گفتم ول كن باز همديگرو ميبينيم (آخه دوست ندارم با كسي خداحافظي منم) همين طور داشتم با خودم غر ميزدم كه يكي از دانشجويان وارد دفتر شد وكل تخيلا تمو زد بهم.

تا سرمو از پرونده ها بلند كردم ديدم ساعت از نه و نيمم گذ شته . بابا امروز من با اين دير كردنام ديگه گل كاشتم. با عجله دفترو بستم رفتم آزمايشگاه وقتي رسيدم آزمايشگاه گفتم خدايا جواب اين تا خيرمو چي بگم؟

وقتي وارد آزمايشگاه شدم ديدم هيچ كدام از بچه ها نيستن . وقتي از كارشناس آزمايشگاه علتو پرسيدم گفت: امروز آزمايشگاه تشكيل نمي شه همه بچه ها ديروز خبر داشتن اونايي هم كه نمي دونستن صبح ساعت 8 اومدن خبر دار شدن چطور شما نفهميدين؟ گفتم اه بخشكي شانس كاش صبح قبل اينكه برم دفتر يه سري ميزدم دفتر حالا من چيكار كنم من بخاطر اين آزمايشگاه امروز معطل شدم اينم كه ... حالا چيكار كنم دوستامم رفتن . با حالي آشفته از آزمايشگاه زدم بيرون و مسير دفترو در پيش گرفتم در تمام طول راه در حسرت اين بودم كه كاش با دوستام ميرفتم . (در تمام اين مدت  كه من غر نرفتنمو مي زدم بي خبر از اينكه چه بلايي سر دوستام اومده ) مسيردفترو در پيش گرفتم. وقتي رسيدم يه چند تا از بچه ها منتظر بودن كه من دفترو باز كنم يه چند تا از بچه ها ميخواستن برا راه انداختن كارشون تا آخر وقت صبر كنم . اما من بهشون گفتم فقط تا ساعت 10 دفتر هستم بعد اون بليط گرفتم بايد برم . ناگهان صداي زنگ منو به طرف خودش متوجه كرد وقتي گوشي رو برداشتم منتظر يه خبر خوش بودم كه اين خستگي كارو ازم دور كنه چيزي كه ميشنيدم باورم نميشد ويداو آرزوي من تصادف كردن ؟؟؟؟!!!!!!!!

با عجله دفترو بستمو منتظر تاكسي بودم كه بياد با رسيدن اولين تاكسي سوار شدم به زور بغضمو نگه داشته بودم راننده تاكسي مشغول صحبت كردن با يكي از مسافرين بود داشت صحنه تصادفو توصيف مي كرد كه 3 تا دانشجو با شنيدن اين حرف ديكه نتونستم بغضمو نگه دارم بي اختيار بغضم تركيد. زقتي راننده اوضاع آشفتمو ديد گفت دخترم اونايي كه من ميگم پسر بودن با شنيدن اين حرف يه كم آروم شدم اما تا نمي ديدمشون راحت نمي شدم(.آخه راننده تريلي تنها با دوستاي من تصادف نكرده بود .) وقتي رسيدم دم اورژانس سيل عظيمي از جمعيت دم اورژانس جمع شده بودن همه اونايي كه عزيزاشون با تريلي تصادف كرده بودن اونجا جمع شده بودن بهم اجازه نمي دادن كه برم تو به نكهبان گفتم آقا من دانشجو هستم دوستام كسي رو ندارن كه همراهيشون كنه خواهش مي كنم بهم اجازه بدين كه برم تو . خلاصه با هزار مصيبت تونستم برم تو...

وقتي وارد اورژانس شدم تو اورژانس يه غوغايي بود كه نگوووووووووووو  اولين كسي كه ديدم آرزو بود آرزو آسيمه سر بطرفم دويد بغلش كردمو گريستم . گفتم: خدايا شكر  بهم گفت: فهيمه نبودي ببيني!.  چه بلايي سرمون اومد (آخه آرزو تنها كسي بود كه از تاكسي سالم در اومده بود)ناگهان صداي ويدا منو متوجه خودش كرد.رفتم بالاي سرش خداي من اين همون ويدايي كه من صبح ازش جدا شدم...

با ديدنم اينگار آرامش خاصي براشون حاكم شده بود ويدا مدام گريه مي كرد كه فهيمه من مي ترسم ازم جدا نشو . گفتم عزيزم نترس هيچ جا نمي رم من همين جا هستم اما اون گريه هاشو قطع نمي كرد با ديدن سرو وضعش منم به زور خودمو نگه مي داشتم. بهم گفت فهيمه سرو صورتمو پاك كن نمي خوام بابا و مامان منو با اين وضعيت ببينن . گفتم عزيزم تو كه چيزيت نيست مثل هميشه خوشگلو مرتب هستي !! خلاصه با هزار مصيبت تونستم سرو وضعشو مرتب كنم. از همراه ويدا خواستن كه ببرنش سي تي اسكن  همراهيش كردم تا ... در تمام اين مدت ذكر زير لبم بود  كه مشكل خاصي نداشته باشه. تو اين فاصله آرزو بهم گفت كه همرامون تو تاكسي مهسا و تركان(دوست هم كلاسي هم خوابگاهي) هم بودن اونا هم مي خواستن برن

خونه دوتاشونم تو اوتاق عمل هستن حال تر كان خيلي خرابه. با شنيدن اين حرف ديگه فقط نشستم و خدارو صدا زدم . با انجام دادن كارهاي ويدا تونستم تو بخش بستريش كنم اما از تركانو مهسا هنوز خبر نداشتم!!

با اومدن مسولين دانشگاه يه كم آروم شدم ديگه تنهايي مسول كارها نبودم. اين آرامش با رسيدن خانواده ويدا بيشترم شد. 3/4 ساعت بعد مهسا رو هم از اوتاق عمل آوردن بخش كنار ويدا . مهسا هم به زحمت قابل تشخيص بود كل چهرش عوض شده بود اما راضي بوديم به رضاي نا شناختني همين كه نفس ميكشيد برامون كافي بود. وقتي پدر مادر مهسا رسيدن همين كه ديدن نفس ميكشه خدارو هزار بار شكر كردن...

.

بالاخره ساعت 9 شب سرم يه كم آروم شد و بهم اجازه دادن كه برم CCU  و تر كانو ببينم. وقتي رفتم بالاي سرش چيزي كه ديدم برام از هر چيز ديگه اي غيرقابل  باورتر بود تركان دوستو همكلاسيو هم خوابگاهيم درست مثل مرده متحرك بود برا نفس كشيدنش محتاج دستگاهاي اكسيژن بود تو كما بود پزشكان كلا ازش قطع اميد كرده بودن همون بلوز قرمزش كه بهش ميومد تنش بود صداش كردم اما مثل هميشه جواب بله نشنيدم.  اما منو, دوستامو, عزيزانش اونو از ناشناختني مي خواستيم اما ناشناختني بيشتر از ما تركانو مي خواست برا همين دوست داشت كه پيش خودش برگرده و تركانو ازمون گرفت.

ديگه بعد عيد تر كان سر كلاس نيست ديگه تو خوابگاه صداي شيتونيهاش نمي ياد. روحش شاد

عزيزان الان كه اين متنو تايپ مي كنم تازه آروم شدم و قادرم براتون بنويسم خواستم اين تجربه تلخ چهارشنبه سوري رو براتون بنويسم تا تجربيات اين روز براتون مفيد باشه.خدايا  عمري با عزت نصيب من كن خدايا مرگ من را زماني قرار بده كه براي اطرافيانم مفيد نباشم.

                      

                        مرگ پايان كبوتر نيست .

                          

  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 18:10  توسط فهيمه  | 

عشق آمدني بود

  نه آموختني

مسافر شهر قلبم كه زود از دل قصه عشق و دل حسرت زده ام پر كشيدي! كاش مي ماندي و اميد و بهانه زنده بودن و زندگي را از من نمي ربودي.كاش سفر نمي كردي تا خانه آرزوهايم فرو نمي ريخت چرا كه با تو رفتن تو آخرين برگ قصه عشق يكسويه مان را مي نويسم و چه تلخ است كه مجبورم بنويسم: تومي روي بدون هيچ ترديدي و بي اينكه نيم نگاهي به من افكني كه پشت شيشه هاي غبار گرفته حسرت با چشماني گريان بر گور آرزو هايم مرثيه سرايي مي كنم.كاش مي دانستي آن كس كه در تو اميد به زندگي را پرورش مي داد خودش محتاج قطره اي از باران محبت بود و با اين خيال رويا گونه كه با تو به سفر رويا هاي دور و دراز سفر مي كند دلخوش بود . من و دل پيمان بسته بوديم كه  هر گز عاشق نشويم اما غافل از آنكه به مصداق اي سوخته ي سوختني عشق آمدني بود نه آموختني تو به ميان من و دل شتافتي و عهدمان را شكستي...

و اينك در حالي روانه اي كه وجودم با وجودت همريشه شده چرا تيشه به ريشه اين بيد مجنون مي زني . آن هم ستم با مظلومي كه خودش را فنا و فدا كرد تا در جمع سپر حمايت از تو را در دست بگيرد و بهاي محبت خود را با ايثار پرداخت و با آنكه مي دانست عشق يكسره جز دردسر نيست خود را چون مرداب ساكن كويت كرد تا همچون رود روان باشي ...

كاش هرگز سرنوشت تو را در اوج سرگشتگي ات سر راهم قرار نمي داد كه در ايستگاه بي قراري منتظر قطاري بمانم كه هر گز از آن ايستگاه عبور نخواهد كرد . مي دانستنم روزي با كوله باري از درد و غم رهايم مي كني اما باور نمي كردم كه به اين زودي مرا با كوله باري از درد عاشقي تنهايم بگذاري .

تو مي روي اما مي داني كه بي تو غروب زندگي ام هر گز طلوع نمي كند و روح سرد و خشكم جان نمي گيرد و مانند مرده اي متحرك به اميد روز ديداري مجدد سكوت اختيار مي كنم و از ثمره عشق مان مجدد سكوت اختيار مي كنم و از ثمره عشق مان نگهداري مي كنم و چنان پرورشش مي دهم كه چون من زود باور و ساده يا مانند تو سنگدل و نا شكيب نباشد

آن هنگام كه شعله عشق تو زبانه مي كشيد و تمامي روحم را به آتش كشيده بود و از من جز خاكستري بر جاي نگذاشته بود هر گز فكر نمي كردم روزي فرا رسد چون امروز كه به عشق نافرجامم خنده و گريه بزننم چون با روان سوخته شب غم را به روزن روز نمي توان رساند و با قايق شكسته در توفان ها به سفر اقيانوس نمي توان رفت .هر كه آن كند كه نبايد آن بيند كه نشايد...

اين نامه را نوشتم كه شايد قبل از سفرت آن را بخواني شايد كه از اين سوداي بي حاصل بگذري ...

سلام

دوست داشتم فردا آپ بشم اما متا سفانه مسافرم بايد برم ناچارا امروز به ياد فردا آپ مي شم هر كس توي تقويم سالانش يه روزهاي به ياد ماندني داره مثل سالگرد تولد خودش عزيزانش سالگرد يه تجارت موفقيت سالگرد يه آشنايي سالگرد ازدواج و...مهم نيست اين سالگردها چي باشه مهم اينه كه هر سال تو با فرا رسيدن اون روز هنوزم به ياد اومدن اون روز هستي منم مثل هر كس ديگه اي توي تقويم سالانم يه روزهايي را يادداشت كردم كه هر سال منتظر اومدن اون روزام مثل 27 بهمن كه برام تداعي يه تولد دوبارست 4 اسفند (كه به سالگرد نرسيده همه چيز تموم شد.) و... اما هر يك از اين روزها برام تداعي يك خاطرهاند و مهم كه من مثل همه سالگردهاي رسمي اين روزها را  هم توي تقويم سالانم ياداشت كردم.

به ياد 4 اسفند ( ساعت 4 بعدالظهر....)

                                                     

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 17:28  توسط فهيمه  | 

از ياد رفته

از ياد رفته

ياد بگذشته به دل ماند و دريغ

نيست ياري كه مرا ياري كند

ديده ام خيره به ره ماند و نداد

نامه يي تا دل من شاد كند

خود ندانم چه خطايي كردم

كه ز من رشته ي الفت بگسست

در دلش جايي اگر بود مرا

پس چرا ديده ز ديدارم بست ؟

هر كجا مي نگرم بازهم اوست

كه به چشمان ترم خيره شده

درد عشقت كه با حسرت و سوز

بر دل پر شررم چيره شده

گفتم: از ديده چو دورش سازم

بي گمان زودتر از ياد برود

مرگ بايد كه مرا دريابد

ورنه درديست كه مشكل برود

شعر گفتم كه ز دل بر دارم

بار سنگين غم عشقش را

شعر خود جلوه يي از رويش شد

با كه گويم ستم عشقش را ؟

مادر اين شا نه ز مويم بردار

سرمه را پاك كن از چشمانم

بكن اين پيرهنم را از تن

زندگي نيست به جز زندانم

تا دو چشمش به رخم حيران نيست

به چه كار آيدم اين زيبايي

بشكن اين آينه را اي مادر!!!!

حاصلم چيست ز خود آرايي؟؟؟؟

در ببنديد و بگوييد كه من

جز او از همه كس بگسستم

كس اگر گفت چرا؟ باكم نيست

فاش گوييد كه عاشق هستم

قاصدي آمد اگر از راه دور

زود پرسيد كه پيغام از كيست ؟؟؟

گر از او نيست بگوييد آن زن

دير گاهيست در اين منزل نيست

                                    

                                         عشقتان پايدار.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 17:21  توسط فهيمه  | 

 

 

 

نه!نرو!صبر كن

قرارمان اين نبود

بايد سكه بيندازيم

اگر شير آمد:ترديد نكن كه دوستت دارم

اگر خط آمد:مطمن باش دوستدارت هستم

... صبر كن سكه بيندازيم

اگر دوستت نداشتم... آن وقت برو!

 

 

 

 

مي بيني؟ همه چيز مي گذرد:

آب ثانيه روز عمر...

اما

عشق مي ماند در:قلب من

در: تاروپود اين زندگي

           

                               پرستو عوض زاده

 

 

"دوستت دارم"

ديگر از هر چه هست بيزارم             مثل ابر بهار مي بارم

برو اي آن كه بعد ديدارت                 گره افتاده در همه كارم

پدرم با نگاه خود مي گفت                لايق لاي جرز ديوارم

مادرم مدتيست مي گريد                  چون گمان مي كند كه تب دارم

ديگر اين روزها خودم دارد              باورم مي شود كه بيمارم

يك نفر گفت خوب خواهم شد            به فراموشي ات كه بسپارم

گفتم اي عشق اگر بعد ازين             بدهي مثل قبل آزارم

به تمامي حرمتت سوگند                روي قلبت گلوله مي كارم

به تو هر چند سخت مديونم            به خودم بيشتر بدهكارم

هر چه بر من گذشت حقم بود         من ازين بيشتر سزاوارم

تو گناهي نداري اي زيبا               مرگ بر من كه دوستت دارم ....

                                                                                                                                                                               

 

                                                                              "زينب خورشيدي"

 

شايد رفت

بايد از اين دنيا رفت

در اينجا همه چيز تكراريست

اينجا عشق و محبت مرده

اينجا طبيعت مرده

بايد رفت بايد رفت

بايد رفت به دنياي دگر

كه محبت باشد

من به جاي دگر خواهم  رفت

كه در آن عشق به وسعت دريا باشد

بايد رفت به جاي دگر

كه در آن پنجره دل

به روي گل سرخ باز مي شود.                                          "زينب سليمي"

 

 

       

                                                                    

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 20:32  توسط فهيمه  | 

بزرگترين

بزرگترين شهامت زندگي تقليد از ديگران نيست بلكه گذراندن زندگي خود است به هر قيمتي . حتي اگر با گذراندن زندگي خود زندگي از كف برودباز هم ارزشش را دارد زيرا آن گاه روح متولد مي شود. آن گاه كه شخصي براي جان دادن در راه چيزي آماده است در اين  فدا شدن دوباره متولد مي شود. تولدي دردناك است كه لازمه اش شجاعت و شهامت است.

زندگي خود را بگذران بدون اين كه اخلاق گرايان پاك دينان موعظه گران و انسانهاي احمق كه تو را پند و اندرز مي دهند آسايش تو را بر هم بزنند.زندگي خود را بگذران. حتي اگر بر خطا باشي گذران زندگي خود بهتر از آن است كه با تقليد از ديگران بر حق باشي زيرا انساني كه با تقليد از ديگران بر حقاست بر خطا ست و انساني كه بر اساس تصميم بر خطاست دير يا زود از خطاي خود درسي خواهد آموخت.آن خطا به رشد او خواهد انجاميد. از آن خطا سود خواهد برد.

تنها كساني مي آموزند كه آماده ي ارتكاب خطا هستند و تنها راه ارتكاب خطا گوش نكردن به ديگران است-برو كار خودت را انجام بده!

                             

                                        

                                              

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 18:3  توسط فهيمه  | 

چشم به راه...

چشم به راه...

 

آرزويي است مرا در دل

كه روان سوزد و جان كاهد

هر دم آن مرد هوس ران را

با غم و اشك و فغان خواهد

به خدا در دل و جانم نيست

هيچ چيز جز حسرت ديدارش

سوختم از غم و كي باشد

غم من مايه آزارش

شب در اعماق سياهي ها

مه چون در هاله ي راز آيد

نگران ديده به ره دارم

شايد آن گمشده باز آيد

سايه يي تا كه به در افتد

من هراسان بدوم بر در

چون شتابان گذرد سايه

خيره گردم به در ديگر

زين همه كوشش بي حاصل

عقل سر گشته به من گويد

زن بدبخت دل افسرده

ببر از ياد دمي او را

اين خطا بود كه ره دادي

به دل آن عاشق بدخو

آن كس را كه تو مي جويي

كي خيال تو به سر دارد

بس كن اين ناله و زاري را

بس كن او ياري دگر دارد

ليكن اين قصه كه مي گويد؟

كي به نرمي رودم در گوش؟

نشود هيچ ز افسونش

آتش حسرت من خاموش

مي روم تا كه عيان سازم

راز اين خواهش سوزان را

نتوانم كه برم از ياد

هرگز ان مرد هوسران را

شمع اي شمع!‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ چه مي خندي؟

به شب تيره ي خاموشم

به خدا مردم از اين حسرت

كه چرا نيست در ...؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 15:48  توسط فهيمه  | 

لذت

لذت راستي چنان است كه هيچ كس دوست ندارد در رنج دروغ فرو افتد . سادگي راستي چنان است كه هيچ كس دوست ندارد با دروغ پيچيدگي و بغرنجي بيافريند .

يك دروغ كوچك با خود هزارو يك دروغ ديگر مي آورد. زيرا تو مجبور مي شوي از آن د فاع كني و از دروغ نمي توان با حقيقت د فاع كرد . از دروغ فقط با دروغهاي ديگر مي توان دفاع كرد و دروغهاي ديگر نيز در جاي خود نيازمند دروغهايي بيشتر هستند كافي است يك دروغ ساده بگويي تا تمام زندگي ات دروغين و بي اعتبار شود.

حقيقت با خود هدايايي فراوان مي آورد اما تو بايد با مراقبه درهايت را به روي حقيقت بگشايي . هيچ كس نمي تواند حقيقت را به تو بدهد . حقيقت پيشاپيش از جانب خدا به تو بخشيده شده است. چيزي نيست كه بتواني آن را در جايي بجويي .از قبل در تو هست عين وجود توست. تو فقط بايد چند گام كوچك به سوي درون بداري.

رهروي يعني تصميم به يافتن حقيقت خود. يعني تعهد به اين كه" از اين لحظه زندگي ام وقف يافتن حقيقت وجودم خواهد شد." حقيقت چندان دور نيست. فقط يك گام تا آن فاصله است.

پس بهتر است آن را گام نناميم: يك جهش كوچك جهشي از ذهن به بي ذهني.

 

 

                                  سبز باشيد
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 15:31  توسط فهيمه  | 

اي ستاره ها

اي ستاره ها

 

 

اي ستاره ها كه بر فراز آسمان

با نگاه خود اشاره گر نشسته ايد

اي ستاره ها كخ از وراي ابرها

بر جهان ما نظاره گر نشسته ايد

آري اين منم كه در دل سكوت شب

نامه هاي عاشقانه پاره مي كنم

اي ستاره ها اگر به من مدد كنيد

دامن از غمش پر از ستاره مي كنم

با دلي كه بويي از وفا نبرده است

جور بي كرانه و بهانه خوش تر است

در كنار اين مصاحبان خود پسند

ناز و عشوه هاي زيركانه خوش تر است

اي ستاره ها چه شد كه در نگاه من

ديگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد؟

اي ستاره ها چه شد كه بر لبان از

آخر آن نواي گرم عاشقانه مرد؟

سر نهاده هم به روي نامه هاي او

سر نهاده ام كه  در ميان اين سطور

جستجو كنم نشاني از وفاي او

اي ستاره ها مگر شما هم آگهيد

از دورويي و جفاي ساكنان خاك

كه اين چنين به قلب آسمان نهان شديد

اي ستاره ها ستاره هاي خوب و پاك

من كه پشت پا زدم به هر چه هست و نيست

تا كه كام او ز عشق خود روا كنم

لعنت خدا به من اگر به جز جفا

زين  سپس به عاشقان با وفا كنم

اي ستاره ها كه همچون قطره هاي اشك

سر به دامن سياه شب نهاده ايد

اي ستاره ها كز آن جهان جاودان

روزني به سوي اين جهان گشاده ايد

رفته است و مهرش از دلم نمي رود

اي ستاره ها چه شد كه او مرا نخواست ؟!

اي ستاره ها ستاره ها ستاره ها

پس ديار عا شقان جاودان كجاست؟؟

               

    

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 1:41  توسط فهيمه  | 

همراهان صميمي سلام

همراهان صميمي سلام

هميشه تو اين فكر بودم كه چطور ميشه؟ روزانه 8 ليوانو با خيال راحت و بدون تنبلي ميل كرد. تا اين كه تو مجله موفقيت به يه نكته جالبي بر  خوردم كه خالي از لطف نيست كه متن اين قسمت وبلاگمو به اين تكنيك اختصاص بدم.استاد حلت بازم مثل هميشه با سميناراش گل كاشته. اميدوارم اين تكنيك براي شمايي كه مثل من توي نوشيدن روزانه 8 ليوان تنبلي مي كنيد مفيد باشه.

 

 

  تكنيك جادويي نوشيدن 8 ليوان آب

اولين سخنراني استاد حلت در سال 85 در مجتمع گلف جزيره كيش برگزار شد.احمد حلت پس از ارايه يك سخنراني پر انرژي و با نشاط به حاضران انجام تكنيك جادويي نوشيدن 8 ليوان آب را با تكرار عبارات تاكيدي توصيه كرد. مدير مسوول مجله موفقيت گفت از آن جا كه 70% بدن انسان را آب تشكيل داده است در طي روز بايد حداقل 8 ليوان آب نوشيد و قبل از نوشيدن بايد ليوان را جلوي دهان گرفته و عبارات مربوطه را با صداي بلند تكرار كرد پس از 3 هفته معجزه آن را در خواهيد يافت."خبرنگار موفقيت- جزيره كيش"

قبل از نوشيدن آب هر روز جملات زير را با انرژي و قدرت تكرار كنيد.

ليوان اول بعد از بيدار شدن صبح:

خداوندا سپاس تو را كه بار ديگر به من طلوع خورشيد را هديه دادي قول مي دهم امروز هر جا كه بروم مهري برسانم حتي با لبخندي . به من كمك كن امروز را به شاهكاري بي همتا تبديل كنم .

ليوان دوم حدود ده صبح:

افتخار مي كنم كه از امروز پاك ترين انسان روي زمين هستم.

ليوان سوم حدود دوازده ظهر:

من نظر كرده خداوندم.

ليوان چهارم بعد از ناهار:

خداوندا تو را سپاس به خاطر بركاتي كه به من بخشيدي خزانه غيبت ات را به من و روي خانواده ام بگشاي .

ليوان پنجم ساعت چهار عصر:

عشق الهي هم اكنون مرا ثروتمند و توانگر مي سازد.

ليوان ششم ساعت شش عصر:

به هر سو كه مي نگرم موفقيت به من لبخند مي زند.

ليوان هفتم قبل از شام:

هر روز از هر لحاظ بهتر و بهتر مي شوم.

ليوان هشتم قبل از خواب:

خداوندا سپاس تو را كه يك روز ديگر را به من هديه دادي كشورعزيزم ايران را در پناه خودت حفظ كن و صلح را در جهان حاكم فرما. خود و خانواده ام را به تو مي سپارم اي مهربانترين مهربانان. پروردگارا خوابي آرام به هديه بده كه من عاشق تو هستم.

 

  اين جمله ها را همراه با نوشيدن 8 ليوان آب به مدت 21 روز تكرار كنيد و به چشم خود ببينيد كه چطور خود و زندگي تان تغيير خواهند كرد.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 20:0  توسط فهيمه  | 

همراهان صميمي سلام

همراهان صميمي سلام

 

ميبينم تو اين مدت كه نبودم دل كسي برام تنگ نشده (ببخشيد يادم رفته بود كه جزوه وبلاگ نويسان پر طرفدار نيستم)اما من دلم براي تك تك شما دوستان تنگ شده بود خوشحالم كه دوباره فرصتي شد كه آپ كنم.منتظر حضور گرمتان هستم.

 

                                             شادو قدرتمند باشيد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 17:14  توسط فهيمه  |